عشق،غم،تنهایی
اگر تنها ترین تنهاها شوم باز خدا هست او جا نشین تمام نداشته هاست.
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگاه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لب هایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق:
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عشق دیوانه ی من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
![]()
خواب دیدم که با خدا حرف میزنم.
خدا به من گفت:(دوست داری با من حرف بزنی ؟)
گفتم:اگر وقت داشته باشی ؟
خدا لبخندی زد و گفت :(زمان برای من آغازو پایانی ندارد.آن قدروقت دارم که قادر به انجام هرکاری هستم .سوالت را از من بپرس!)
پرسیدم :چه چیز بشر، بیشتر تورا شگفت زده می کند ؟
خدا برای لحظاتی تامل کرد و سپس پاسخ داد :
(این که آنها از کودک بودن خود خسته می شوند وبرای بزرگ شدن شتاب می کنند.سپس دوباره ی آرزوی کودک بودن را در سر می پرورانند.
این که آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند سپس پول خود را ازدست می دهند تا سلامتی شان را باز یابند .
این که آنها با آشفتگی در باره ی آینده فکر می کنند و حال را به دست فرا موشی میسپارند ،اینگونه هم زندگی را از دست میدهند و هم زندگی آینده را .
این که آنها به گونه ای زندگی می کنند که انگار هرگز نخواهند مرد .وآنها می میرند در حالی که اصلا زندگی نکرده اند.)
سپس پرسیدم :
خداوند چه تعالیمی برای بندگانش دارد؟
خدا با لبخند پاسخ داد:(این که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که دوستشان بدارد .آنچه آنان می توانند انجام دهند این است که خودشان عشق بورزند.
این که با ارزش ترین چیز در زندگی شان این نیست که چه چیزی دارند بلکه این است که چه کسانی را دارند .
این که مقایسه کردن خودشان بادیگران کار درستی نیست .همه ی انسان ها بر اساس شایستگی های خود مورد قضاوت قرار گرفته و هرگز با دیگران مقایسه نمی شوند .این که ثر وتمندترین انسان به کسی می گویند که احتیاجش از همه کمتر است و نه کسی که از همه بیشتر دارد.
این که بر جای گذاشتن زخم های عمیق بر پیکر کسانی که دوستشان دارند ،زمان زیادی نمی برد. اما التیام یافتن این زخم ها ،سالهای سال به درازا می انجامد.
این که آنقدر بخشیدن را تمرین کنند ، تا بخشش را فرا گیرند .
این که کسانی هستند که آنها را از صمیم قلب دوست دارند اما به سادگی نمی توانند علاقه خود را ابراز کنند.
این که با پول می توان همه چیز را خرید جز خشبختی را.
این که دونفر می توانند در چیزی یکسان، نظر بیاندازند ، اما آن چیز را هرگز یکسان نبینند.
این که دوست واقعی سی است که هر چیز را در باره ی آنها بداند و همواره دوستشان بدارد.
این که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند ،خودشان نیز باید خودشان را را ببخشند .)
برای مدتی نشستم و از ملاقات با خدا غرق در شادی شدم .این که خدا فرصتی را در اختیارم گذاشت ،تشکر کردم.
او گفت :(من همیشه این جا هستم. شما از من دعوت کنید ،من به شما پاسخ خواهم داد).
![]()
تو می روی و دیده من مانده به راهت
ای ماه سفر کرده خدا پشت و پناهت
ای روشنی دیده سفر کردی و دارم
از اشک روان آینه ای بر سر راهت
باز آی که بخشودم اگر چند فزون بود
در بارگه سلطنت عشق گناهت
آیینه بخت سیه من شد و دیدم
آینده ی خود در نگه چشم سیاهت
آن شبنم افتاده به خاکم که ندارم
بال و پر پرواز به خورشید نگاهت
بر خرمن این سوخته ی دشت محبت
ای برق! کجا شد نگه گاه به گاهت؟
![]()
آن روز که در عشق سرانجام بمیرم
مپسند که دلداده ی ناکام بمیرم
آیا بود ای ساحل امید که روزی
چون موج در آغوش تو آرام بمیرم
چون شبنم گل ها سحر از جلوه خورشید
در پرتو روی تو سرانجام بمیرم
آن مرغک آزرده ی عشقم که روا نیست
در گوشه ی افسرده ی این دام بمیرم
مپسند که در گوشه نهایی و غم ها
چون شمع عیان سوزم و گمنام بمیرم
![]()
فاتحانه دور مى شدى از این حدود
بارها صدا زدم تو را، ولى چه سود؟
!چاه بود و چاه آن که ناله مى شنید
اشك بود و اشك آن که عقده مى گشود
ماتمى نكاست هیچ کس ز خاطرم
هرکه آمد و غمى به غصه ام فزود
در قمار عشق آرى از تو باختم
باختم، ولى شكست حق من نبود
!بعد از این ستاره پیش چشم من سیاه
بعد از این سپیده پیش چشم من کبود
در دلم حضور روشن تو هست و نیست
مثل عكس ماه در میان قاب رود
مى توان همیشه از ندیدنت گریست
مى توان همیشه از نبودنت سرود
![]()
هواى باران داشت، نگاهِ غمگینم
چه تلخ مى رفتى، چه تلخ، شیرینم
!شب جدایى با تمام محجوبى
تو را صدا مى زد، سكوت سنگینم
ستاره ها گفتند که باز مى گردى
چه زودباور بود دل دهن بینم
سقوط سرخم را که دیده اى، آیا
نمى کشى دستى به بال خونینم؟
!بیا و از تاراج مرا حفاظت کن
مرا که چون باغى بدون پرچینم
کجاست؟ محتاجم به شكر چشمانت
آه شعر هم امشب نداد تسكینم
نمى رسد دستم به دست هایت، آه
چه قدر بالایی چه قدر پایینم!
![]()
اى خیال سبز خم، خفته در خمارى ات
!شد مسیر سرخ عشق مست رهسپارى ات
باشتاب رفته اى، آتشین شهاب من
آن چنان که گم شده است رد خون جارى ات
دوست داشتم شبى هم رکاب مى شدیم
مهلتم ولى نداد خوى تك سوارى ات
تا همیشه خانه ات در میان لاله هاست
غبطه مى خورم بر این حسن هم جوارى ات
در کنار پنجره، باز گرم گفتوگوست
با نگاه خیس من، عكس یادگارى ات
از زبان موج ها، قصه ات شنیدنى است
در توان من که نیست شرح بى قرارى ات
از سروده هاى خویش غرِ در خجالتم
پس کجاست اى عزیز
! دست هاى یارى ات؟![]()
شب سردی است ،ومن افسرده
راه دوری است، وپایی خسته.
تیرگی هست وچراغی مرده.
می کنم ، تنها، ازجاده عبور:
دور ماندند زمن آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا برغم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تابادل من
قصه ها ساز کند پنهانی .
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ،سحرنزدیک است .
هردم این بانگ برآرم از دل:
وای،این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کوکه به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل ،
غم من ،لیک، غمی غمناک است.
![]()
سیب سرخی رابه من بخشید و رفت
عاقبت برعشق من خندید ورفت
اشك درچشمان سردم حلقه زد
بی مروت گریه ام رادید و رفت
![]()
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا....
در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد...
![]()
به مفهوم غم انگیز جدایی
به چه چیزی؟
به شکست دل من
یا به پیروزی خویش؟
به چه میخندی تو
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه میخندی تو؟
به دل ساده من میخندی
که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست
خنده دار است بخند!!!!!!!!
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |
تبلیغات 



